تبليغاتX
در عبور سالها
من آن خاکم به زیر پا...، ولی مغرور مغرورم
مقصد آب
من مومن به خدای برگم،
و به آن رویش ناب،
به خدای همه تنهایی آن کوه بلند،
و به دلبستگی سنگ پس از صیقل رود،
با مقصد آب.

من مومن به خدای برگم،
نه تو را می بینم
نه تو را می خواهم
و نه حاجتمندم

و نه از غربت آن شاه،
نه از تشنگی و
ظلم بر آن روی چو ماه،
در پی کسب جهانی و مقامی دگرم.

از تو این روزنه ی کوچک ایمان به درخت،
تا ابد ما را بس.


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/29ساعت 12:10 توسط محمد توکلی فر |
به احترام ایجاد


اعتراف کن

یه آقایی+ اومده و یه ایده ی جالبی که تو مغزش وول وول می خورده رو  به دنیای نسبتاً مجازی آدمهای نسبتاً واقعی پیوند زده و این صفحه+ خلق شده.
تصور کن که این ایده چقدر می تونست جالب باشه اگه استفاده کننده هاش بلد بودن که ازش درست استفاده کنند.

تحمل رفتار و افکار و جملات خیلی از جوانان رشید این مملکت رشید پرور یکی از سختترین کارهای زندگیمه که هنوز نتونستم از عهده اش بر بیام.
فرقی نمی کنه، می خواد همکارت باشه یا همکلاسی ات، تو تاکسی باشه یا تو اتوبوس، تو خیابون باشه یا تو صفحه ی اعتراف، هیچ فرقی نداره انگار مزخرف فکر کردن و مزخرف گفتن و مزخرف رفتار کردن و غرق در بیهودگی ها بودن جز لاینفک زندگی هامون شده.

انگار که نمی دونیم کجا باید جدی باشیم و کجا بهتره شوخی کنیم.
انگار که تو زندگی مون آدمی مهمتر از ساسی مانکن وجود نداره که بخواهیم ازش حرف بزنیم یا ازش لذت ببریم.
انگار که نمی فهمیم توی زندگی لذتهای بالاتری از تمسخر دیگران و ...  هم وجود داره.

خب غرو لند های عمو غرغرو تموم شد.

در مورد صفحه اعتراف، بار اول اونقدر برام جذاب بود که جزء پیوندهای بلاگم ثبتش کردم، اما به عصر نرسید که حذفش کردم.
دلیل اصلی اش هم استفاده ی نادرست استفاده کننده هاش بود که قبلاً گفتم.

اما یه دلیل دیگه هم داشت.
بعد از اینکه چند ده تایی از اعترافهای درست و حسابی ملت رو خوندم، پیش خودم فکر کردم که آیا ذات این ایده درست بوده یا نه؟
یعنی، به اشتراک گذاری و در جمع عنوان کردن اشتباهاتی که مرتکب می شوی، به جز از بین بردن زشتی و کراهت اون کار چه نتیجه دیگه ای می تونه داشته باشه؟
فکر کردم که نفس عمل اشتباه، در هر حال اشتباهه، چه عاملش شناخته بشه چه نشه.

این خیلی خوبه که جایی باشه تا آدم نقاب هرروزه اش رو کنار بزنه و بدون ترس از قضاوت یا عکس العمل دیگران هرآنچه که هست رو واقعاً باشه. دیگرانی که خودشون هم خودشون نیستند...
یا کسی رو تو زندگی ات داشته باشی که در کمال اعتماد و بدون کمترین نگرانی جزئی ترین جزئیات زندگی ات رو  بهش بگی.
خیلی خوبه، آره، اگر در دنیایی واقعی تر از دنیای رویاهای من باشه.

هیچ وقت نتونستم اعتراف رو به معنایی که در فرهنگ کلیسا وجود داره بپذیرم. صفحه اعتراف رو هم همینطور. یعنی از هر زاویه ای که بهش نگاه می کنم، معایبش بیشتر از معدود محاسنشه.

با تمام این حرفها، تحسین می کنم به دنیا اومدن ایده ای که می تونست تا ابد توی مغز صاحبش+ بمونه و بپوسه.


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/18ساعت 11:54 توسط محمد توکلی فر |
خاطره روسپیان سودازده ی من

شاید برای نوشتن از موضوعی که دو سالی از تب و تابش می گذره، کمی دیر باشه. شاید هم نباشه.
به هر حال، چند وقت پیش بود که برای اولین بار، آخرین اثر گابریل گارسیا مارکز رو خوندم.
نتونستم در برابر وسوسه ی دانلود نسخه ی پی دی اف کتاب مقاومت کنم.

"خاطره روسپیان سودازده ی من" برای کسب مجوز در ایران به "خاطره دلبرکان غمگین من" تغییر نام داد و بعد از مدتی هم ممنوع الچاپ شد.

بگذریم از اینکه ترجمه اش به نوعی غیر رسمی بود و با کمی غلطهای املایی و گرامری هم آمیخته، اما در کل زیبا بود. مخصوصاً که تا به حال شخصیت اول هیچ کدوم از داستانهایی که خونده یا فیلمهایی که دیده بودم یه پیرمرد 90 ساله نبودند.

شخصاً شیوه و لحن مترجم اول کتاب (امیر حسین فطانت) را بر ترجمه ی کاوه میرعباسی (مترجم دوم) ترجیح می دهم.
باوجودی که خلاصه داستان در ویکیپدیا +،  به طرز وحشتناکی کوته بینانه بیان شده اما اطلاعات مختصر و خوبی رو در اختیار می گذاره.

داستان علاوه بر زیبایی مفهوم، خیلی روان طرح شده و در کل برای من که با آثار مارکز آشنا نبودم خوندنش جذاب بود. طوری که اراده ی از دست رفته ام را برای افزایش سرانه ی مطالعه ی این کشور ثروتمند جهل زده ی فقیر، دوباره بدست آوردم.

بعد از مطالعه ی کتاب خوندن نوشته ی صفار هرندی + هم برام جالب بود.

می خواستم خیلی بیشتر راجع بهش بنویسم که فرصت نشد.

شاید در آینده: "در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند".


دانلود نسخه ی Pdf کتاب خاطره روسپیان سودازده ی من - حجم:۳۵۳KB

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت 18:46 توسط محمد توکلی فر |
گاهی به آسمان ساعتها زل بزن

درست مثل حیاط دبستانم.
هرچه بزرگتر شدم، آرزوهام کوچکتر شدند.

یادمه اونقدر بزرگ بود که به دو بخش تقسیم کرده بودنش، یه طرف، اول ها و دوم ها و طرف دیگه سوم ها تا پنجم ها.

چند سال بعد که بر حسب اتفاق دوباره اونجا بودم، باورم نمی شد که روزی رفتن از یک سو به سوی دیگرش چقدر برام طولانی بود.

امروز تونستم از میان روزمرگی های بی وقفه ام فرصتی برای فکر کردن پیدا کنم.

دوباره به آرزوهام سر زدم.
کوچک شده بودند. اما بی ارزش نه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 16:47 توسط محمد توکلی فر |
هی تو، چند سال دیگه زنده ای؟
steveدو روزه که این دو تا کلمه پیوسته توی ذهنم تکرار میشه...
استیو.
جابز.

4 سال پیش، کلاسهای آمادگی کنکور ارشد بهانه ای شد تا با آدمهای جدیدی آشنا بشم.
یکی شون پسری بود، 5 یا 6 سال بزرگتر از خودم با یک منش خاص و آرام مخصوص خودش. یک آدم واقعاً معمولی از یک خانواده ی مذهبی و سنتی.
دوستی مون فقط کمی بیشتر از طول مدت کلاسها دوام آورد.
دوران جالبی بود، جزئی از خاطرات شیرین زندگی ام.
دوست کوتاه مدتم مدتها بود که توی یک سازمان نسبتاً معتبر شاغل بود و قصد کرده بود با ادامه تحصیل موقعیت شغلی، اجتماعی، علمی، فرهنگی هنری اش رو یه تکونی بده.

هرچند اون کلاسها باعث موفقیتش در کنکور نشد اما حداقل از همونجا دست یکی از دخترهای همکلاسی رو گرفت و جفتشون با شادمانی به جای دانشگاه رفتند خونه ی بخت.

اون دوران فقط به آینده ام فکر می کردم. برای تک تک روزهاش برنامه ریزی کرده بودم و بدون توجه به اطرافم مسیر زندگی ام رو مثل یه گــــاو طی می کردم و چیزی نمی تونست مانع حرکتم بشه.

الان 4 سال از اون دوران می گذره.
زندگی فعلی ام اصلاً قابل مقایسه با اون زمان نیست.
گاهگاهی صبحها تو مسیر شرکت، پشت چراغ قرمز، همون دوست کوتاه مدتم رو می بینم که آهسته و با همون آرامش 4 سال پیش از خط عابر پیاده می گذره و صاف میره توی همون سازمان 4 سال پیش و احتمالاً این کاریه که حداقل 4 سال در حال تکرارشه.
که شاید 4 سال آینده رو هم در حال تکرارش باشه و 4 سال بعدش و ...

دیروز تصادفاً مطلبی راجع به استیو جابز خوندم که بعنوان بهترین مدیر دهه اخیر شناخته شده و کمی هم راجع به زندگی اش نوشته بود.
خوندن زندگی نامه اش برام جالب بود مخصوصاً که واقعاً زندگی جالبی داشته تا وقتی رسید به این جمله که "استیو در اواخر دهه دوم زندگی اش یک تاجر موفق بود و ..."

یه لحظه به خودم فکر کردم، اینکه دارم به اواخر دهه سوم زندگی ام نزدیک می شم و هر روز پشت یک خط عابر منتظر سبز شدن چراغم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت 19:52 توسط محمد توکلی فر |
آلوئه ورا

وقتی توی این زندگی شهری سگی، مجبور باشی، خروس خون بیدار شی و با وجودی که تک تک سلولهای بیمار بدنت التماس می کنند که فقط 5 دقیقه دیگه بهشون فرصت ترمیم بدی، محلی بر احوالشون نذاری و با بیرحمی تمام یک قاشق کامل آلوئه ورا بریزی توی حلقت...

وقتی توی این زندگی شهری سگی، مجبور باشی، برای اینکه به بداخلاقی و افسردگی و تندخویی و هر کوفت دیگه ای متهم نشی همیشه لبخند خشکت رو روی لبای خشکترت حفظ کنی...

وقتی توی این زندگی شهری الاغی، مجبور باشی همه جور آدم زبون نفهم و زبون نفهمتری رو تحمل کنی...

هیچ چیز بهتر از این نیست که:
پشت میزت بنشینی و با سه تا آنتی هیستامین ناقابل فارغ از گرفتاری های دور و برت، نئشه بشی و به زور به بیداری تظاهر کنی و درست همون وقتی که سیگنالهای ورودی قطع شدند و دقیقاً همون لحظه ای که احساس کردی حرکات لب همکارت رو میبینی ولی صدایی نمی شنوی، تصادفاً وبلاگی رو پیدا کنی و تو عالم نئشگی مشغول به خوندن بشی و بعد تا ساعتها دست و پا بسته ی شفافیت قلم نویسنده اش بشی و خوشحال از اینکه وارد یک دنیای تازه شده ای، تمام آرشیو سه ساله اش رو مرور کنی.

در چنین شرایطی قویاً توصیه می شود که قبلاً از در اختیار داشتن حداقل چند بسته آنتی هیستامین زاپاس مطمئن باشید، چرا که در صورت عدم استعمال مجدد، بعد از گذشت چند ساعت و همزمان با از بین رفتن تدریجی اثر جنس، شیرینی شفافیت قلم نویسنده با زهر کلامش مخلوط و با درک این موضوع که نویسنده ی شفاف از امضای ناشناس استفاده می کند و دقیقاً زمانی که به یاد می آورید که چقدر بواسطه ی نوشتن اسمتان پای هر نوشته تان خودتان را محدود کرده اید،
قطعاً افکارتان به همراه سیگنالهای خروجی، ورودی، آلوئه ورا، لبهای همکارتان، قلم نویسنده و سر و صدای مدیرتان قاطی شده و بی تردید یا از کار اخراج شده یا به استعفای استحقاقی مجبور می شوید یا در عالم توهم به ثبت یک پست اقدام و یا اینکه خلاصه یه بلایی سرخودتون میارید دیگه، نمیدونم.

جدیداً اندکی دچار تردید شده ام: نوشتن...


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 15:3 توسط محمد توکلی فر |
غمگین نمی شوم
حرفی برای گفتن نیست.

که ذهن، آشفته از داوری ها،
که دل، گرفته از دلمردگی ها،
و چشم، خو کرده بر سیاه نامردمی ها.

و تو آزادی که باز بخوانی ام به هرآنچه دوست می داری.
غمگین نمی شوم.

که در توان هرچه که بود،
برای ندیدن و شاید، نادیده گرفتن شان،
کم می نمود.

سکوت را بر دلزدگی ات ترجیح می دهم.

شوقی برای شنیدن نیست.


+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 14:55 توسط محمد توکلی فر |
ضریب بتا

مثل تمام بلاگهای دیگه، فلسفه وجودی اینجا هم به اشتراک گذاشتن بود.
در اولویت اول اشتراک گذاشتن داده ها و اطلاعاتی که خیلی از هم رشته ای هایم برای اتمام تحصیلاتشون بهش احتیاج دارند، چیزی مثل آمار معاملات بورس که پارسال آپلود کردم و بتا ها که امروز آپلود می کنم.
قصد داشتم تا آموزش SPSS و EVIEWS هم پیش برم، که تا به امروز بیشتر به اولویت های بعدی ام پرداخته ام تا این موضوع.
زمان دغدغه های انسان رو تغییر می ده خصوصاً اگر روز به روز شناختت بیشتر بشه، بیشتر و بیشتر.

ضریب ریسک سیستماتیک که در ادبیات مالی به نام ضریب بسیار مشهور بتا شناخته می شه معمولاً بطور مستقیم و غیر مستقیم در اکثر پایان نامه ها بکار می ره. در لینک انتهایی پست، بازدهی سالانه بازار بعلاوه ی ضریب بتا برای تمام شرکتها طی سالهای 81 تا انتهای 86 قابل دانلوده. این ضریب با استفاده از بازده بدون ریسک 15 درصد طی یک دوره زمانی 36 ماهه با مقاطع یک ماهه تهیه شده که تقریباً با توصیه داموداران که بازه زمانی 40 ماهه رو پیشنهاد می ده سازگاره.

پسورد: mtfinance.blogfa.com


+ نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 10:30 توسط محمد توکلی فر |
بازنده
گاهی فکر می کنم که اگه خدایی وجود نداشته باشه،
تمام عمرم رو باختم.

گاهی فکر می کنم که اگه خدایی وجود داشته باشه،
حداقل، تمام عمرم رو باختم.


پی نوشت:

1388/07/08

مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه ی آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است
و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني، رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني

... ولي او تو را دوست دارد !

" جورج كارلين" 


+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 10:39 توسط محمد توکلی فر |
مثل شب آرامم، مثل تو

خب ظاهراً دوباره خواست نوشتن رو در خودم حس می کنم.

بعضی علوم نقطه های جذابی دارند:

نقطه سر به سری، نقطه عطف، نقطه ی جوش، نقطه بی تفاوتی و ...

و من مدتها محو تماشای نقطه ی آخر بودم.


اصولاً نقطه ماهیت فوق العاده ای داره.

یه نقطه می تونه جای گلوله ای باشه که بر قلبی نشسته.

می تونه ستاره ای باشه که تو دل شب به قول شاعرش پا به پای رفتن و نرفتنه.

یا می تونه کفشدوزکی روی یک شاخه انجیر باشه.

یک نقطه می تونه خیلی جذاب باشه.



به قول اقلیدس (اگه اشتباه نکرده باشم) هر آنچه که هیچ جزئی ندارد.

خب تعریف چندان جالبی به نظر نمی یاد و این ذهن کند مدتهاست که گرفتار تعریف بی تعریفهاست.

قشنگی اش اینه که هیچ نیازی نداره خودش رو ثابت کنه.

وجودش عین اثباته، هست و همین کافیه که باشه.


سالها سعی می کنیم خودمون رو به هم ثابت کنیم.

یعنی  از یک نقطه هم کمتریم؟

.


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 16:29 توسط محمد توکلی فر |
استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است
http://MTFinance.blogfa.com

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا