که ذهن، آشفته از داوری ها،
که دل، گرفته از دلمردگی ها،
و چشم، خو کرده بر سیاه نامردمی ها.
و تو آزادی که باز بخوانی ام به هرآنچه دوست می داری.
غمگین نمی شوم.
که در توان هرچه که بود،
برای ندیدن و شاید، نادیده گرفتن شان،
کم می نمود.
سکوت را بر دلزدگی ات ترجیح می دهم.
شوقی برای شنیدن نیست.
مثل تمام بلاگهای دیگه، فلسفه وجودی اینجا هم به اشتراک گذاشتن بود.
در اولویت اول اشتراک گذاشتن داده ها و اطلاعاتی که خیلی از هم رشته ای هایم برای اتمام تحصیلاتشون بهش احتیاج دارند، چیزی مثل آمار معاملات بورس که پارسال آپلود کردم و بتا ها که امروز آپلود می کنم.
قصد داشتم تا آموزش SPSS و EVIEWS هم پیش برم، که تا به امروز بیشتر به اولویت های بعدی ام پرداخته ام تا این موضوع.
زمان دغدغه های انسان رو تغییر می ده خصوصاً اگر روز به روز شناختت بیشتر بشه، بیشتر و بیشتر.
ضریب ریسک سیستماتیک که در ادبیات مالی به نام ضریب بسیار مشهور بتا شناخته می شه معمولاً بطور مستقیم و غیر مستقیم در اکثر پایان نامه ها بکار می ره. در لینک انتهایی پست، بازدهی سالانه بازار بعلاوه ی ضریب بتا برای تمام شرکتها طی سالهای 81 تا انتهای 86 قابل دانلوده. این ضریب با استفاده از بازده بدون ریسک 15 درصد طی یک دوره زمانی 36 ماهه با مقاطع یک ماهه تهیه شده که تقریباً با توصیه داموداران که بازه زمانی 40 ماهه رو پیشنهاد می ده سازگاره.
پسورد: mtfinance.blogfa.com
تمام عمرم رو باختم.
گاهی فکر می کنم که اگه خدایی وجود داشته باشه،
حداقل، تمام عمرم رو باختم.
پی نوشت:
1388/07/08
مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه ی آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است
و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني، رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
... ولي او تو را دوست دارد !
" جورج كارلين"
خب ظاهراً دوباره خواست نوشتن رو در خودم حس می کنم.
بعضی علوم نقطه های جذابی دارند:
نقطه سر به سری، نقطه عطف، نقطه ی جوش، نقطه بی تفاوتی و ...
و من مدتها محو تماشای نقطه ی آخر بودم.
اصولاً نقطه ماهیت فوق العاده ای داره.
یه نقطه می تونه جای گلوله ای باشه که بر قلبی نشسته.
می تونه ستاره ای باشه که تو دل شب به قول شاعرش پا به پای رفتن و نرفتنه.
یا می تونه کفشدوزکی روی یک شاخه انجیر باشه.
یک نقطه می تونه خیلی جذاب باشه.
به قول اقلیدس (اگه اشتباه نکرده باشم) هر آنچه که هیچ جزئی ندارد.
خب تعریف چندان جالبی به نظر نمی یاد و این ذهن کند مدتهاست که گرفتار تعریف بی تعریفهاست.
قشنگی اش اینه که هیچ نیازی نداره خودش رو ثابت کنه.
وجودش عین اثباته، هست و همین کافیه که باشه.
سالها سعی می کنیم خودمون رو به هم ثابت کنیم.
یعنی از یک نقطه هم کمتریم؟
.
من یک آدم معمولی هستم.
خب تا تعریف "معمولی" چی باشه.
من حق دارم خسته بشم.
حق دارم غرغر کنم، نق بزنم.
من... حق دارم پشیمون بشم.
اصلاً، حق دارم هیچ کدوم از اطرافیانم رو آدم حساب نکنم.
من حق دارم عاشق پشه کوچیکی بشم که شبها وز وز کنان بهم می گه:
"من هستم، من هم جزیی از این جهانم و دارم وظیفه ام رو بدرستی زندگی می کنم."
حق دارم صبحها به تک تک گربه های محله سلام کنم.
من حق دارم برای خودم ایدئولوژی خلق کنم.
حق دارم ایدئولوژی خودم رو زندگی کنم.
من، یک آدم معمولی هستم.
که نه معمولی اش خوبه، نه آدمش.
اصولاً این روزها آدم بودن صفت افتخار آمیزی نیست. دیگه چه برسه به معمولی اش.
این روزها هرچی معمولی می شناسم یه مرگی اش هست. اصلاً خوب که فکر می کنم می بینم اکثر معمولی هایی که تا به حال شناختم یه مرگی شون بوده.
خب تا تعریف "شناختن" چی باشه.
پیرامونت مملو از جاندارانی است، انسان نام
و چه غریبانه
هنگامه ی اصرار بر دروغهایشان،
تـنــهـایی.
کلونی از هم گسسته ی انسانها؛
مجموعه ی دروغها...

